سلام دوستان عزیزم..........
هیچ خبر خاصی ندارم جز اینکه پرشین ادا در میاره و اعصابم بهم میریزه....
جمعه گذشته در محفلی عاشقانه و صمیمی با همسر صحبت کردم که بعد ساخت خونه و تحویلش که آخر امسال هست بریم توش و نی نی دار بشیم....
خلاصه کنم که فهمیدم قصد و برنامش این بوده که تا چند سال دیگه تو همین خونه بمونیم و همینجا بچه دار بشیم و بچه رو بدم مادرش بزرگ منه و خودم همچنان برم سر کار!
و وقتی مخالفت و استدلالم مبنی بر سیگاری بودن پدرش(تا حدی که سیگار با سیگار روشن میکنه!!!) و داشتن خواهر برادر مجردش تو خونه و کوچیکی جا رو شنید و اینکه قصد دارم که اگر بچه ای داشتم بدم مادر خودم بزرگ کنه و سر کار نرم(فکر میکنم که یادش دادن بزار زنت کار کنه و تو خرید خونه شریکت باشه من کار کنم و اون پولش خرج خانوادش کنه! اگر خرداد پارسال رو خونده باشید میدونید که تو دفتر مشاور فریاد میکشید که من نمیخوام این بره سر کار و مستقل باشه!) رو شنید گفت قدرت اجاره جای دیگه نداره خونه هم که تو پردیس هست دوره واسه همینم بچه دار نشیم!
و پاسخ من مغرور و به گفته اون کله خر و قد این بود که فکر نکنی من از تو بچه میخوام ها! گفتم حالا که حساب خونه رو میکنی حساب این رو هم بکنی و من بتونم برای آیندم برنامه ریزی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی واسه خودم جای تعجب داشت که چرا خوشحال نشدم که با این آب پاکی ای که رو دستم ریخته شد و خواست همیشگی خودم برای بچه دار نشدن و امکان ادامه تحصیل و ..... چرا ناراحت شدم ... انگار دلم میخواست بگه برای بچه داشتنمون هر کاری میکنم.....و در دلم مدام تکرار میکردم هم سن و سالهای من بچه دوم در راه دارن خیلی تحلیل ها در پی این دو پاراگرافی که نوشتم هست.... مدام در سرم پیچ میخورن.... اما به همون اندازه هم به خودم میگم بی خیال
هیچی ارزش صمیمیت ما رو نداره!
این جمله ورد زبونم شده موثر هم بوده که دعوا نمیکنیم و انقدر با همسر خوب رفتار میکنم (البته اون هم با من) که شبها میگه بیا پیشم بخواب من بغل کن و وقتی خوابم سنگین شد برو( چون خیلی خروپف میکنه و من سگ میشم از بی خوابی جدا میخوابیم) و اینکه بگه تو کسی هستی که حرف زدن و درد و دل کردن باهات بهم آرامش میده.... و اینکه بر خلاف هفته های گذشته و گذشته ترش زود بیاد خونه تا به روش خودم ریلکسیشن کنمش!!!!!
و خلاصه اینکه همه اینها هست اما حال من اونقدر که باید خوش نیست و نمیدونم چرا!
سعی میکنم با حالی که دارم به کسی آزار نرسونم که البته بالاخره با دو دست مگه چند تا سوراخ میشه گرفت؟ بالاخره از یکیش حوصله و صبر آدم در میره و میشه حال امروزم که مثل بچه خنگا آئین نامه رو برای بار دوم با 5 تا غلط افتادم! و مثل یک بچه 3 ساله گریم گرفت... اول گوشیم خاموش کردم که هیچکس چیزی ازم نپرسه بعد روشن کردم به همسر زنگ زدم و گلایه مدیرم که مسخرم کرد بهش کردم.... تا حالا هم کلی بغض فرو دادم که میشه غم باد!
گوشی رو وقتی پدرم زنگ میزد ریجکت کردم.....
و هر چی فحش آنچنانی بود پیش جانشین مدیر فروش نثار مدیر مالی اداری کردم!!!
فحشای بی تربیتی و مردونه!
شانس آورد با لگد نزدم وسط لنگاش مردیکه .....
همسر یکم ناز کشی کرد اما فایده نداره....
میدونید چرا؟
چون فقط و فقط یک نفر بود که مرحم دلم بود مسکن دردهام بود مشوقم بود و الان زیر کلی خاک خوابیده و من هر شب خوابش میبینم و حسرت میکشم که کی خودش ببینم!
انگار با رفتنش همه اعتماد به نفس و آرامش و موفقیت من هم برد.... انگار دعاهای مادرم هم برای من کشکی شد..... و من شدم یک آدم دیوونه که با همه من مشکل دارم!
برم اشکهام پاک کنم که الان یکی از همین دشمنام ببینن خوشحال میشن....